دلم به خوشبختی ت خوش نیست عزیز دلم. دلم به بدبختی ت هم خوش نیست. در این لحظه که دارم ناله هام رو می چسم، دلم برای روزهای خوبمون یک ذره شده. روزهایی که می گفتی نمی تونی پنج ثانیه پشت سر هم توی چشمام نگاه کنی، روزهایی که می گفتم نمی تونم پنج ثانیه کمتر دستات رو بو کنم. دروغ می گفتیم؟ نمی دونم. مهم هم نیست. اون موقع قشنگ بود. الان گذشته و دیگه مهم نیست. هرجا می رم، هرچی می بینم، هرچی می شنوم، مغز مریضم یه جوری به تو ربطش می ده. بادمجون می خورم، یاد این میفتم که بادمجون که می خوری شکمت می زنه بیرون. اسم نوتلا رو می شنوم، یاد این می افتم که یه زهرماری از نوتلا بار رو دوست داری. می دونی چند وقته نرفتم سینما؟ می دونی چند وقته فیلم ایرانی ندیدم؟ می دونی دیگه از سیامک صفری خوشم نمیاد؟ مهم نیست که بدونی یا نه. نمی تونم بگم دوستت دارم، نمی تونمم بگم ندارم. حقیقتا نمی دونم. چیزی که می دونم اینه که تجربه بودن و تموم شدنمون جوری نزدیک یک سال و نیمه داره منو می گاد که هیچ وقت در بدترین کابوس هامم فکرشو نمی کردم. توی کابوس هامم هستی البته. قبلا گفته بودم. کاش فلان جور نمی شد و کاش فلان کارو نمی کردیم و اینا همه ش کسشعره. فایده ای هم نداره. خیلی چیزا ازت یاد گرفتم که کاش یاد نمی گرفتم و می تونستم الان مثل آدم ادامه بدم. اما یک چیز رو خیلی خوشحالم که یاد گرفتم. اینکه دیگه واسه هر کسی از ناراحتی هام نگم، که اونم ترحمش جلب نشه، حس انسان دوستی ش گل نکنه، نخواد از خودگذشتگی کنه و بیاد یک پسر غمگین سختی کشیده رو خوشحال کنه با بودنش.
کاش به خاطر خودمون می رفتیم سمت همدیگه، نه اینکه هر کدوم بخوایم بیماری که طرف مقابلمون باشه رو تسکین بدیم. کاش حرفمو جدی می گرفتی که اگر یه کاری کنی دوستت داشته باشم، به گا می رم. یه کاری کردی دوست داشته باشم، به گا رفتم. الان منم و صبح تا شب کارگری و موهای به سرعت در حال سفید شدن و میلیون تا راه که به بن بست تو می رسن. انصافانه ست و خیلی سخت.
برچسب: اینجا من مینویسم,
نویسنده: کوروش نیکنام