رفتم ماشین رو بیارم تو پارکینگ، دیدم اون طرف نرده ها، وسط پارک پر از رفت و آمد، یه دختر و پسر نشستن روی نیمکت. پشتشون بهم بود. دختره عین تمام دخترها یه پاش رو انداخته بود روی اون یکی پاش، و پسره هم انگار که خبر مرگ کسی رو بهش داده باشن، خم شده بود و در حالی که سرش رو با دستاش گرفته بود، داشت زمین رو نگاه می کرد.
رومانتیک ترین صحنه سال تعلق می گیره به دختری که بدون اینکه به پسره نگاه کنه، موهای پسره رو نوازش می کنه، شاید نرمی و بوی دستاش مرهمی باشه بر زخم انگار عمیق پسر.
تراژیک ترین شکل ممکن تعلق می گیره به پسری که از فرط ناراحتی خم شده و همین امر باعث شده درز کونش هویدا بشه.
در اینجور صحنه ها، یک درز کون ناقابل هیچی از ارزش های اون دختر کم نمی کنه. دیدم که می گم.
برچسب:
نویسنده: کوروش نیکنام